بي قراري علي
علي خيلي بي قراري باباشو ميكرد . من هم بهش گفتم پسري خوبي باشه ميبرمش محمودآباد .
ساعت 3 عصر جمعه دو نفري حركت كرديم به طرف محمودآباد . علي خيلي بازيگوشي كرد .


علي آقا شاتوت ميخورن











علي خودشو خيس كرده



از روستا كه آمديم علي گفت مامان دلم دردگرفته . بعدش هم هر چي از صبح خورده بود بالا آورد . خيلي ترسيده بودم بردمش دكتر . دكتر براش شربت و آمپول نوشت خدا را شكر الان بهتره .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




بي قراري علي
